|
|
||
|
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 :: 20:11 :: نويسنده : مداد ســـفید
مـهربانی ت را که بی هــیچ شرطی نثار می شود، فقط به یک نفر می توانم تشبیه کنم...
استواری ت در فرازها و فرودها را، فقط یک نفر مثلِ تو تاب تحمل دارد... دستان ت را که بدون کوچکترین خطا، گرمی و سردی تن م را اندازه می گیرد، فقط با یک نفر قیاس می کنم... روح ت که سایه ای می شود برای آرامش م، فقط در یک نفر توانِ تجلی دارد... . . و همه ی این یک نفرها، باز هم تویی: مــــادر
Ѽ یه تبریک اول به همه ی خانم های وبلاگستان و بعد به همه ی مامان های وبلاگستان. زن بودنتون مبارک :) + و از نگاهِ خدا مرا همین بس، که من، یک زنم... دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 :: 9:51 :: نويسنده : مداد ســـفید
دیروز، بیمارستان، بخش ارتوپدی، بچه های بی قرار، گچ، آتِل، پانسمان، بغض، رادیولوژی، اتاقِ دکتر، انتظار، و دختر ِ ۱۰ ساله ی ناتوانِ جسمی که با اصرار از دکتر درخواستِ معرفی نامه ای رو می کرد که به اعتبار ِ اون، بتونه/ اجازه داشته باشه/ بذارن باز هم مدرسه بره و درس بخونه...
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 :: 22:8 :: نويسنده : مداد ســـفید
اصلا من با عنوان این پست موافق نیستم. هیچ هم سوال خوبی نیست. راستش یک جورهایی من را با خودم درگیر کرد! یک دفعه می روی با ذوق و شوق و البته کمی هم استرس از سخت بودن عنوان، میل ت را چک می کنی، بعد یک هــــو می بینی عنوان پست سی و هشتم را زده اند: « چرا اینجا مجازی ست؟ ». آن هم چی؟ با یک کادر قرمز که فکر می کنی باید با رعایتِ فاصله ی مناسب از مانیتور، تیتر را بخوانی..! اصلا اگر نظر من را می پرسیدند می گفتم باید سوال را عوض کرد و گذاشت: « آیا اینجا مجازی ست؟ ». یعنی چی خوب؟ شاید برای یکی از همسایه های محترمِ این کوچه ها، اینجا مجازی نباشد اصلا. نه که مجازی نباشد ها. باشد، ولی نه آنقدر که بتواند دلیلی برای مجازی بودن ش بیاورد. مثلا من، وقتی وارد یک دنیای مخملی می شوم و رویاهای صورتی اش را لمس می کنم و می فهمم، دیگر مجازی یعنی چه؟ یا وقتی می نشینیم با زینب سادات طرح یک خانه را می ریزیم و آجر به آجر آن را می سازیم، خوب یک خانه ی واقعی بنا کرده ایم دیگر. یا حتی وقتی با چراغِ خاموش، دقیقه ها را می شمرم تا برسند به ساعت ۲۵ ،یعنی می دانم مینیمال نوشتن خیلی سخت است. یا اصلا همه ی اینها به کنار. مگر یک ارتفاع چقدر می تواند غیر قابلِ دسترس باشد که بشود به اش گفت مجازی؟ هرچه باشد من دستم به آن بالای بالایش که نه، ولی به خیلی بالایش که می رسد. اصلا یک نفر می تواند بیاید جلو و بگوید دنیای رنگیِ فائزه سادات واقعی نیست؟ من خودم هم نمی دانم چرا وقتی دیدم پروانه ی شاعر پرواز کرده، دلم گرفت. نمی دانم چرا رفتم و سراغش را از اقاقی خوش بو گرفتم. از رهگذر تنهایی که او هم هیچ نشانی از پروانه نداشت. شاید دنبال بهانه می گشتم تا به اش بفهمانم اینجا که مجازی نیست که بگویم: رفت.. خوب به من چه؟! یا چرا غصه می خورم از این که آدرس آقای کیبورد به دست را نمی توانم بگذارم توی لیستِ وبلاگِ دوستانم و گاهی چندتایی از دری وری هایش را از دست می دهم! حالا شاید هر خاطره ای برای هر کسی جذاب نباشد، ولی خوب خاطرات ریحانه از چادر مشکی اش که هر خاطره ای نمی شود. یا متینی که می گوید: always in all ways، خوب این را که فقط اینجا نمی گوید. حرف دلش است حتما. اصلا من وقتی خوشحال می شوم که بهار، گرافیکِ تهران قبول شده، خوب واقعا دلم می خواهد برم و صمیمانه به اش تبریک بگویم. یا وقتی آقای ترخون از مشهد و اینها حرف می زند و من حسودی ام می شود که چقدر به استجابت دعاهایش نزدیک است، یا وقتی ریحانه سادات از کنجِ خلوتش بیرون می آید و مهمانِ من می شود و من ذوق می کنم، خوب همه ی این ها مجازی که نیست، واقعی ست. فکرش را بکن یک نیک اندیش بیاید و برایت کامنت بگذارد که تو را جزء دوستانش قرار داده. شما باشی دلت نمی خواهد از اینجا بکشی اش بیرون و خوشحالی ات را نشانش بدهی؟ اصلا چه دلیلِ مجازی ای می تواند وجود داشته باشد که من عذاب وجدان گرفته ام از این که تا اینجای پست، هیچ حرفی از مهدیای دوست داشتنی با آن نامِ زیبایش نزده ام؟ حالا شاید فاط،مه بخواهد یک مدت نباشد، ولی دلیل نمی شود کسی منتظر برگشتنش نباشد که. کجای دنیای مجازی کسی منتظر کسی می ماند؟ یعنی وقتی خانه ی مرضیه را بدون دلیلِ خاصی دوست داری، معنی ش این است که اینجا مجازی ست؟ یا سارایی که در پایان حرفهایش می گوید: برای سلامتی بیمارا دعا کنیم، منظورش یک دعای مجازی ست؟ یا وقتی دوست داری بگویی وای از دستِ آقای علی که فقط خودش همه ی افکارش را مکتوب می کند و به هیچ کس دیگر اجازه ی حرف زدن نمی دهد و به ذهن ت می رسد که اگر دستم به نویسنده نرسد!، خوب معلوم است که توی دنیای مجازی نمی رسد، این را می گویی چون دنیایت واقعی است. دنیای کسی که منتظرِ پرواز است هم واقعی ست که با دیدنِ چله نشینی هایش تو هم چله نشین می شوی و دلت می خواهد همسایه ی دیوار به دیوارت باشد ولی نیست و فقط می توانی به سر زدن های گاه و بیگاه ش دلت را خوش کنی. شما توی عمرتان توت فرنگیِ مجازی دیده اید؟ ندیده اید دیگر. نداریم اصلا. خوب وقتی کسی به شما می گوید: تو به من نگاه کن و مرا اینگونه نبین، یعنی باید از دنیای مجازی بیایی بیرون و وارد دنیای او شوی تا بدانی چگونه باید او را دید. حتی به نظر من، یک علامت سوال و یک علامت تعجب هم مجازی نیست. مگر نمی شود آدم از یک سوال، تعجب کند؟! چه کسی می تواند بگوید دریایی را که گاهی آرام است و گاهی طوفانی، تا به حال ندیده؟ واقعا می گویم ها. نه مجازی. همه دیده اند خوب. شما فکر می کنید نغمایی که خودش نمی نویسد ولی می آید شما را می خواند، یک دوستِ مجازی ست؟؟؟ یعنی ممکن است آشوبی که پست هایش گاهی بی قراری را به جانت می ریزد، در دنیای واقعی بی خیال و آرام باشد؟ یا سمایی که خودش خوب می داند نمی تواند به خیلی چیزها نزدیک شود، حتما منظورش با دنیای واقعی ست دیگر. وگرنه دنیای مجازی که نزدیک شدن ندارد. شما فکر می کنی اینکه بدانی خدا چه صبری دارد، هیچ به دنیای مجازی مربوط می شود؟ از طرفی وقتی دلواپسِ یک ذهنِ تبدار می شوی، یعنی حواست هست که سحر مدتی ست کمرنگ شده و مگر آدم در دنیای مجازی چقدر حواسش جمع است؟ یا وقتی یکی هست که خیلی از موضوعاتِ تامل برانگیز را پست می کند و تو می روی و می خوانی و انگار که به تجربه هایت اضافه شده، مالِ این است که زری اینجا را یک دنیای صرفا مجازی نمی بیند. اصلا اگر اینجا مجازی بود، چرا آدم به خودش زحمت بدهد و برود برای بیشتر ِ پست های یک نفر کامنت بگذارد ، با اینکه می داند تایید نمی شوند؟ یا برود با بالیق زندگی را پیاده روی کند و به چیزهای عجیب و غریبی پی ببرد؟ اصلا کی باور می کند فاطمه آن پستِ ثابتش را گذاشته برای قشنگیِ وبلاگش و خودش هیچ خوشحال نیست که یک علی دارد؟ یا با وجود یک قاصدک که دوست دارد به اش بگویی چه موقع می آیی چون ممکن است فراموش کند، مجازی بودن چه معنی دارد؟ یا کیست که حرفهایی را که به سختی کلمه می شوند، بشنود و نگوید چه خوب که حرف های من را الهام می تواند کلمه کند. به هیچ کدام از این ها هم که نخواهیم فکر کنیم، چه توجیهی وجود دارد که شما نشسته اید و از وقت خود زده اید و پستِ به این طول و درازی را می خوانید؟! خوب اگر به جز این است که یک حسِ واقعیِ مشترک باعث شده فکر کنید اینجا مجازی نیست، من می توانم از علت های مجازی بودنِ اینجا برایتان بنویسم...!!! خوب کمی دقت کنید در انتخاب عنوان دیگر... . « چرا اینجا مجازی ست؟ » هم شد تیتر؟!
+ می دانم... اینجا می تواند مجازی باشد... با همه ی دو نقطه دی های مجازی و دو نقطه پرانتز باز های مجازی...
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 :: 13:18 :: نويسنده : مداد ســـفید
این پست، صرفا جهت معرفیِ یکی از اعضای مجبوب خانواده ایجاد شده و ... از ارزشِ بالایی برخوردار است :)
ادامه مطلب ... دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 :: 9:20 :: نويسنده : مداد ســـفید
نمی دونم دیگه پیش میاد پستی با همچین مضمونی بنویسم یا نه. ولی امروز باید بنویسم:
از دختری که امروز، شروعِ بودنشه. از دختری به نام ریما... ریمایی که خودش نمی دونه چـــقدر « بنفش » بودن بهم یاد داده... ازش یاد گرفتم بنفش باشم، حتی اگه چشم هام همه چیز و همه کس رو تیره می دید... بهم یاد داد حتی اگه غبار ِ زمان، خاطراتم رو خاکستری کرد، دلم رو بنفش نگه دارم... و بنفش مفهوم عشق بود... ریما! هــــــیچ دایرة المعارفی تو را معنی نمی کند... در فرهنگِ دوستی ِ ما، ریما یعنی خوب...
Ѽ نمی دونم روزگار چه وقت دست های تو رو به من می رســونه، تا این پروانه های بنفش رو پیشــکش ِ مهربونی ت کنم، اما امـروز از من بپذیر تصویر ِ احساس ِ غیر قابل وصف م رو از پروانه شدن ت...
Ѽ ریما، من نه مثل تو، نه مثل هیچ کدوم از دوستای هنرمندت، کلمات رو در تصرف خودم ندارم. از من فرار می کردن برای گفتن حتی یک « میلادت مبارک » ساده. تنها کلمه هایی رو که تونستم کنار هم نگه دارم، بهت تقدیم می کنم: الهی که چشمانت همیشه برای دیدنِ بنفش هایی باز شود که در دل داری... خدای دریا و باران نگه دارت بانوی اردی بهشت. شنبه نهم اردیبهشت 1391 :: 10:2 :: نويسنده : مداد ســـفید
امروز
عطر ِ اولین گل ِ یاس همزمان با عطر ِ اولین گل ِ محمدیِ امسالِ باغچه مون، تمام ِ حیاط رو پر کرده بود... جمعه هشتم اردیبهشت 1391 :: 11:43 :: نويسنده : مداد ســـفید
امروز، ۸ / اردی بهشت / ۱۳۹۱، با یک نگاهِ عمیقِ یک ساله، به افتادن یک سیب می نگرم...!
باشد که زین پس، چشمهایم را بشویم و جور دیگری ببینم :)
Ѽ با تشکر از آقای توت فرنگی که برای ساختن این قالب به من کمک کردن. ممنون آقای سعادتی :) Ѽ و در پایان: با نگاه های زیباتون، بازهم نگاهِ من رو همراهی می کنین آیا؟! یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 :: 11:36 :: نويسنده : مداد ســـفید
از خاطراتش می گه... از همکارای گذشته ش... از آقای X و خانم Y... از اینکه چقدر سعی کرده خودش رو تبرئه کنه از ظنّی که بهش داشتن... می گه خانم Y جوری نیست که نشون می ده... از این می گه که خیلی از همکارا مثل آقای X، دنبال خراب کردن وجهه ی بقیه ن... از دلخوریاش می گه... از مراحلی که طی کرده تا به امروز... توی خاطراتش، خیلی اسم هست... خیلی ها رفت و آمد می کنن... آدمایی که به خاطر رفتار بدشون، دارن تاوان پس می دن... اونایی که معلوم نبوده دوست بودن یا دشمن... دلم می خواد تو حرفاش یه جای خالی پیدا کنم... که کسی توش نباشه... که فقط خودش باشه و شیرینی ِ روزهای گذشته ش... می خوام فضا رو عوض کنم... بهش می گم: من خیلی خوشحالم که اینجام... اولا یادتونه اصلا منو تحویل نمی گرفتین؟(:دی)... چه خوبه که الان همکارای خوبی هستیم... لبخند می زنه و می گه: مجبورم خشک باشم... می دونی؟ از وقتی آقای... و بـــاز هم همکارایی که مجبورش کرده بودن ظاهری به خودش بگیره که دوست نداره... دوباره می پرسم: با خانم Y خیلی وقته دوستین؟... سریع می گه: اووووو، از همون اولِ شروع کارم... ولی اول اینجوری نبود که... و بـــــاز هم... دیگه دلم نمی خواد گوش بدم... محترمانه بلند می شم و می گم: چه خوبه که من با همکارام مشکلی پیدا نکردم... باز می بینمتون... تا بعد... و عمیقا خدا رو شکر می کنم که هیچ کدوم از آدما و اسم های توی اون خاطرات رو، نمی شناختم... جمعه یکم اردیبهشت 1391 :: 21:58 :: نويسنده : مداد ســـفید
بزرگی، همین دستِ کوچکی ست که بزرگوارانه، کوچکیِ تو را نردبانی می شود رو به نور...
+ گاهی فراموش می کنیم لذتِ لحظه های خوبمون رو، به بی قراریِ لحظه های نه چندان خوبِ یه دوستِ خوب، بدهکاریم...
تشکر نوشت: با تشکر از شورای مرکزی! کوچه ها که دست به نوسازیِ پس کوچه ها زدند...!
همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید… چه صبری دارد خدا ( سجاد رامشت ) / وقتی دلم تنگ می شود (شاه نعمت الهی ) / بوی باران عطر خاک (باران سادات) / پرسه خیال (رضوان پری) / میثاق ( زینب حیدری) / انتهای بیراهه (ف@طمه) /حرف های نزدیک ( مرمری) / ترخون (مهدی زرین قلم) / پنجره ( محمد رضا) / طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه) / مینی تاک (هانیه) / ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف) / سین عین طا / جشن بارون(نسرین) / روزهای من (یک بنده ی خدا) / رضــا دل(محمد) / پسر خاک (ساجد) / نامه ها (امید حق گویان) / ما که رفتیم(محمد) / ملکه نیمه شرقی / .:ساعت25 / به همین زودی (مهشید) / دری وری های یک کیبورد به دست / صور اسرافیل(زهرا) / خانوم مهندس می نویسد / به قلم آنها که به بهشت نمی روند ( سحر ) / مکتوب(علی) /امروزه / خدا - عشق - امید ( زهرا ) / دلواپسی هایم زیر باران ( یوسف ) / مرد کاغذی (ابراهیم ) / زمزمه ی قاصدک های بی خبر(زری) / امید قلب ما روزی مثال نور می آید(مرصاد) /با طعم توت فرنگی(توت فرنگی)/Always in All Ways /وبکده (فاطمه)/میدونم یکی هست که همیشه حواسش به منه (the scorpio)/فتوسنتز کرفس / رهگذر (ستاره) /دادارآباد (حیدری هائی)/پرسه در باران/حرف هایی از جنس نـیـــروانـا(نـیـــروانـا) /این نیز نگاهی ست به افتادن یک سیب...(مداد سفید)/رندان( مانے) /متولد ماه تیر /دنیای کاسـپر / paradise110 / نزدیکم(سین میم آ) / خاکسترکهایم ( زهرا) / shadow / ژی / ملچ مولوچ های وروجک و خاله ریزه / زانوی عروج / پرواز شاعرانه (پروانه) / خطوط دلتنگی (هادی خوشحال) / perspective )الهه) / به سادگی سکوت (ستاره) چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 :: 19:50 :: نويسنده : مداد ســـفید
هرکاری می کنم نمیشه. سِت نمی شه. هماهنگ نمیشه. هـــربار می گم، حالا که مثلا این بلوزِ صورتی رو خریدم، می رم براش یه شلوار صورتی هم می خرم. شایدم بخرم، ولی خیلی طبیعیه که از دفعه ی سوم به بعد ممکنه اون بلوز ِ صورتی با یه شلوار ِ مثلا آبی! پوشیده بشه!! کیف قهوه ای ممکنه با مانتوی طوسی و کفش مشکی و شلوار ِ جین استفاده بشه! یه روسری بنفش، گاهی با یه مانتوی کِرِم و گاهی با یه تونیکِ زرد - با گلهای قرمز و نارنجی - سِت میشه! برای روز ِ تولد ستایش کوچولو شاید بشه گفت یه جور تنوع طلبیه. ولی خودم فکر می کنم بیشتر به این خاطره که دلم می خواد همه ی چیزایی رو که دوست دارم، یه جا داشته باشم و استفاده کنم! حتی اگه هیچ سنخیتی با هم نداشته باشن. فریدون مشیری رو دوست دارم، سهراب رو می خونم، سعی می کنم فلسفه ی اخوان ثالث رو بفهمم، به بلاگفا عادت کردم، دفترچه ی nم خاطراتم رو دارم پر می کنم، اصلا مهم نیست که برگای ســــــبز ِبامبویی که روی میز ِ محلِ کارم دارم، با رنگِ منگنه و جاچسبی و پانچ و موس و مانیتورم هماهنگ نیست، و خیلی چیزای دیگه که ممکنه کنار هم بودنشون برای بعضی ها توی ذوق بزنه ولی من دوست دارم کنار هم داشته باشمشون. این خصوصیت خیلی جاها نمود پیدا می کنه. مثلا اینکه اگه قرار باشه یه کارت ویزیت برای کلینیک توانبخشی بیماران اعصاب و روان زده بشه، احتمالا باید از دادنِ این کارت به خود بیمارها به شدت اجتناب بشه! چون طرح شلوغ کارت ممکنه کمی - فقط کمی! - باعث اغتشاش روحی بشه!! یا اینکه ممکنه یه عروسک بامزه که خودم هم یه دونه ازش دارم، به عنوان هدیه ی تولدِ زن داداش بزرگه بهش تقدیم بشه! اما یه استفاده ی خوبی که ممکنه این ویژگی داشته باشه، اینه که اگه کودکی در یاد گرفتن روزهای هفته مشکل داره و نمی دونه اول دوشنبه س بعد سه شنبه یا بر عکس، می تونه این مشکل رو با دیدنِ من بعد از پوشیدن سِت مهمونی م، برای همیشه حل کنه! :دی مثال نوشت: یه نگاه به این وبلاگ بندازین: اسم وبلاگ؟ تصویر وبلاگ؟ اسم نویسنده؟ توضیح وبلاگ؟ جمله ی زیر ِ اسم وبلاگ؟ قالب وبلاگ؟ دوستای وبلاگ؟... دو نقطه و یک دی! بی ربط نوشت: و من هنوز نمی دونم برای عبور از خطِ عابر پیاده باید از جلوی ماشین ها رد بشم یا از پشت سرشون...! ( یک مثال دیگه ! ) درباره وبلاگ ![]() چاقوی تو سیب را سر برید خونِ سیب روی دست های تو چکید هیچ کس ولی، خونِ سیب را ندید... در دهانِ تو سیب ذوق کرد از تهِ دلش عجیب ذوق کرد... سیب تکه تکه شد تمام شد، ولی شاد بود مثل قطره ای که می رسد به رود سیبِ سرخ رو سفید شد او به آرزوی خود رسید آخرش در دهانِ تو شهید شد... - عرفان نظرآهاری - منوي اصلي موضوعات پيوندها |
||